محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
105
تفسير قرآن صفى على شاه
فرمان بريد خدا و رسول را پس اگر رو گردانند پس بدرستى كه خدا دوست ندارد كافران را ( 32 ) بدرستى كه خدا برگزيد آدم را و نوح را و آل ابراهيم را و آل عمران را بر جهانيان ( 33 ) فرزندان برخى از ايشان از برخى و خدا شنواى دانا است ( 34 ) در بيان آنكه دوستى حبيب خدا دوستى خداست گو خدا را گر شما داريد دوست * پيروى من دليل حب اوست اهل نجران را چنين گو در جواب * كه كنند اظهار حبّ و انتساب حبّ حق از راه تعظيم مسيح * مينمايند ادعا هست ار صحيح گو كنيد از دين احمد پيروى * چون به حق داريد حبّ معنوى چون در آييد اندرين دين مبين * حق شما را دوست دارد باليقين حبّ من جوييد گر گوييد راست * حبّ محبوب خدا حبّ خداست گر كه محبوب ترا كس داشت دوست * شاد گردى ز او دلت در حب اوست مصطفى باشد حبيب كردگار * حبّ او دين است اندر اختيار حبّ او را هر كه در دل داد جا * حق ببخشد جرم او را زان و لا حق تعالى در صراط مستقيم * بر محبّ او غفور است و رحيم همچنين بر هر كه يار يار اوست * بر رسول و اهل بيت اقرار اوست قل اطيعوا اللَّه فى الدين و الرسول * گر شما داريد عيسى را قبول ور بگردانيد رو از راه دين * كآن بود حق لا يحبّ الكافرين اصطفى حق داد مر تسليم را * آدم و نوح آل ابراهيم را و آل عمران جمله را بر عالمين * بودشان در هر غمى يار و معين همچنين بعضى ز فرزندانشان * برگزيد آن قوم را حق با نشان اين نشان علمست و عصمت در نظر * ليك با نصّ نى باجماع بشر هر يك از پيغمبران از بعد خود * كرده تعيين جانشينى معتمد چون كسى كاندر نبوت خاتم است * دين او بر پا بود تا عالم است جانشين ننموده تعيين اى خليل * نيست برهان حاجت اينجا يا دليل عقل گويد در گذر اين قيل و قال * نيست برهان فرض در امر محال تو كنى تعيين وصيى بعد موت * گويى از پيغمبر اين گرديده فوت باورم نايد تو نيز ار بخردى * اين مكن باور ز نفس واحدى پس چو تعيين وصى با احمد است * گويى ار تعيين نكرده است او بد است بشنود حق آنچه دارم اعتراف * بر على و اهل بيتش بيخلاف هم بود دانا بسرّ باطنم * گر بحيدر و آلش از دل مؤمنم كو بجهر و سرّ سميع است و عليم * گر روى معوج بره يا مستقيم [ سوره آلعمران ( 3 ) : آيات 35 تا 37 ] إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ( 35 ) فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ ( 36 ) فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ( 37 ) چون گفت زن عمران اى پروردگار من بدرستى كه من نذر كردم براى تو آنچه در شكم منست از آواز شغل دنيا پس بپذير از من بدرستى كه تويى شنواى دانا ( 35 ) پس چون بنهادش گفت پروردگارا بدرستى كه من بنهادمش مؤنث و خدا داناتر است به آنچه بنهاد و نيست مذكر چون مؤنث و به درستى كه من ناميدمش مريم و به درستى كه من پناه مىدهم او را به تو و فرزندان او را از شيطان رانده شده ( 36 ) پس پذيرفت او را پروردگارش پذيرفتنى نيكو و رويانيدش رويانيدنى خوب و پابند آن كردش زكريا را هر گاه درآمد بر او زكريا در جاى عبادت يافت نزدش روزى را گفت اى مريم از كجاست مر تو را اين گفت آن از نزد خداست بدرستى كه خدا روزى ميدهد آن را كه خواهد بىشمار ( 37 ) در بيان نذر كردن مادر يحيى عليه السلام در وقت حمل و استعاذه او جفت عمران گفت كى ربّ الكرم * نذر كردم آنچه دارم در شكم باشد آزاد از پى طاعت همه * سوى معبد حاضر خدمت همه كن قبول اين را تو از فضل عميم * كه بجهر و سرّ سميعى و عليم موضع چون شد ديد انثى از تن است * گفت يا رب مرد كى همچون زنست